چند روز از موعد پرداخت اجاره خانه گذشته بود. به هر دری زده بودیم، ولی پول جور نشده بود. آن روز از دانشگاه، مستقیم به خانه آمدم. مادرم توی حیاط مشغول شستن رخت و لباس بود. سلام کردم و پرسیدم: چه خبر؟ پول اجاره جور شد؟ مادرم سرش را بلند کرد و نگاهی سرشار از غم و اندوه به من انداخت و با صدای خسته گفت: غصه نخور پسرم، اگر خدا بخواهد، جور می شود. راستی بابات با تو کار داشت. برو تو اتاق، ببین چه کار دارد.

پدرم مدت ها در عرصه تعلیم و تربیت، عهده دار رسالت ارزنده و گران قدر معلمی بود. عاشقانه و با صداقت انجام وظیفه می کرد. با شروع جنگ تحمیلی عراق بر ضد ایران، روانه جبهه شد. پس از دو سال از خودگذشتگی و ایستادگی، سرانجام در یکی از عملیات ها به درجه والای جانبازی رسید. در این جریان، دو چشم و دو دستش را در راه دفاع از ارزش ها هدیه کرد. اکنون سال هاست که در گوشه اتاق، آرام و بی توقع روزهایش را سپری می کند. صبرش ستودنی، ایمانش بی نظیر و شکرگزاری اش مثال زدنی است. من از زمانی که توانستم بخوانم و بنویسم، هر شب در کنار بسترش می نشینم تا برایش کتاب بخوانم یا گفته های شخصی اش را بنویسم؛ بیانش شیرین و کلماتش پر محتواست.

هر بار که مادرم با صبر و حوصله فراوان، قاشق غذا را در دهانش می گذارد، صورتش را می شوید و در بسیاری از کارها به پدرم کمک می کند، از گوشه چشمان پدرم، قطره های اشک به نرمی می غلتد و لابه لای ریش سفیدش آرام می گیرد. من می دانم که آن اشک ها چه پیامی دارند. برای چند لحظه، دلم پر از غم و اندوه می شود، ولی وقتی به ارزش والای آن همه صبر و شکرگزاری می اندیشم، آرام می شوم. به آرامی درِ اتاق را باز کردم و وارد شدم. پدرم خواب بود. دلم نیامد بیدارش کنم. چند دقیقه ای گذشت تا اینکه طنین دل نواز اذان، از بلندگوی مسجد محله، فضای اتاق را عطر آگین کرد. با صدای اذان، پدرم تکانی به خودش داد و بیدار شد. آمدی حسام؟ آهسته جواب دادم: بله پدر، اینجا هستم. او عادت داشت همیشه اول وقت نماز بخواند. فوری سجاده نمازش را پهن کردم و کمکش کردم تا نمازش را خواند. بعد از نماز، دستی به سرم کشید و گفت: آقا حسام، بعد از اینکه نمازت را خواندی، سری به «انتشارات توحید» بزن. ببین آن مقاله هایم را آماده چاپ کرده اند یا نه؟ به آقای سلیمانی سلام برسان و بگو: اگر قرار است بابت مقاله ها حق التألیفی بدهند، الان وقتش رسیده. اگر هم گرفتی، اول پول اجاره را بپرداز تا بعد… .

بعد از نماز، نزد آقای سلیمانی رفتم. به محض اینکه وارد دفتر کارشان شدم، با خوش رویی و مهربانی گفت: خوش آمدی آقا حسام. اتفاقا می خواستم به خانه تان بیایم که هم از پدرت عیادت کنم و هم حق التألیف مقاله ها را بپردازم. حالا که شما آمدید، بهتر شد. از داخل کشوی میزش پاکتی را بیرون آورد و به من داد. پس از تشکر از آقای سلیمانی، به سرعت برگشتم. به سوپر مارکت آقای تیموری که صاحب خانه ما بود، رفتم و اجاره ماهانه را دادم و بقیه پول را به پدرم رساندم. خلاصه مشکل اجاره برطرف شد و نفس راحتی کشیدم.

خانه ما کوچک بود و یک اتاق بیشتر نداشت. من و خواهرم نرگس، همراه پدر و مادرمان در همان یک اتاق زندگی می کردیم. زندگی در این شرایط، با اینکه سخت و مشقت بار بود، شیرینی و نشاط خاصی هم داشت. آن شب خواهرم، نرگس، گوشه اتاق مطالعه می کرد. مادرم پرسید: نرگس جان توی مجله ها و روزنامه ها دنبال چه چیزی می گردی؟ نرگس گفت: قرار است یک روزنامه دیواری درباره رخدادهای سیزده آبان یا روز دانش آموز تهیه کنیم. من و دوستانم کارها را تقسیم کردیم و وظیفه من ثبت اتفاق های روز سیزده آبان شد. پدرم گفت: دختر خوبم، اگر بخواهی، من می توانم کمی کمکت کنم. بعد از صرف شام، کاغذ و قلم بیاور تا آنچه می دانم، برایت تعریف کنم.

من و نرگس به کمک همدیگر سفره و وسایل شام را آماده کردیم. مادرم سینی غذای پدر را چید و قبل از اینکه خودش شام بخورد، اول غذای پدر را با حوصله و محبت خوراند. سپس خودش کمی شام خورد. بالاخره سفره جمع شد و نرگس با شور و شوق فراوان کنار پدر قرار گرفت و آماده نشست. پدرم آهی کشید و گفت: محمد رضا شاه با طرح و تصویب لایحه کاپیتولاسیون به وسیله مجالس فرمایشی سنا و شورا، استقلال ایران را زیر گام های خراب کارانه امریکا قرار داد. امام خمینی رحمه الله نیز بار دیگر یک سال بعد از قیام خونین ۱۳۴۲، به سخنرانی های اثرگذار خود اقدام کرد و با افشاگری درباره خطر لایحه کاپیتولاسیون، ایران را در آستانه قیامی دوباره قرار داد.

رژیم طاغوتی شاه در حرکتی دیگر تلاش کرد با دستگیری امام خمینی رحمه الله به خیال خام خودش، قضیه را تمام شده اعلام کند. به همین منظور، سحرگاه ۱۳ آبان ۱۳۴۳ بار دیگر کماندوهای مسلح شاه از تهران به شهر مقدس قم رفتند و خانه امام را محاصره کردند. امام در حال عبادت و بندگی خدا بود. ناگهان به خانه ایشان هجوم بردند و وی را دستگیر، سپس او را به ترکیه و آن گاه به عراق تبعید کردند.

امام خمینی رحمه الله همچنان به رهبری نهضت ادامه می داد و در مدت سال های تبعید، با روش های گوناگون برای بیداری امت اسلامی می کوشید. در این میان، دانش آموزان نیز مانند دیگر گروه های جامعه در پاسخ گویی و لبیک به دستورهای حضرت امام خمینی رحمه الله که پیوسته ملت ایران را برای مبارزه با رژیم امریکایی شاه فرا می خواند، سر از پا نمی شناختند و عاشقانه و بی باک در مقابل رژیم می ایستادند. در آن سال ها شور انقلابی وصف ناپذیری در جامعه وجود داشت و بحق، طبقه جوان و نوجوان از ارکان مهم انقلاب به شمار می آمدند. از دی ماه ۱۳۵۶، تظاهرات آشکار مردم، به طور متوسط هر روز در برخی شهرها برپا می شد. دانشگاه ها و مدرسه ها تعطیل شده بودند. خلاصه ملت مبارز و شجاع ایران، یک پارچه و یک رأی، به رهبری امام خمینی رحمه الله همه توان خود را به کار می گرفتند تا رژیم طاغوتی را سرنگون و حکومت اسلامی را جای گزین آن کنند. تا اینکه صبح روز ۱۳ آبان ۱۳۵۷، دانش آموزان از منطقه های مختلف شهر تهران در پی تعطیلی مدرسه ها به طرف دانشگاه حرکت کردند. آنها می خواستند بار دیگر با رهبر عزیزشان پیمان ایستادگی و مبارزه تا پیروزی نهایی ببندند. گروه های نوجوانان و جوانان پر شور و انقلابی، وارد دانشگاه تهران می شدند. دانشجویان غیور و عده ای از مردم شهر نیز در فضای سبز دانشگاه گرد آمدند. گزارش این اجتماع پر شور، به مأموران شاه رسید. به سرعت، تعداد زیادی از خودروهای نظامی دورتادور دانشگاه را محاصره کردند. دانش آموزان، با صدای بلند و مشت های گره کرده فریاد «الله اکبر» سر می دادند.

لحظه به لحظه بر تعداد جوانان و دانش آموزان انقلابی افزوده می شد و نظامیان هم حلقه محاصره را تنگ تر می کردند. حدود ساعت یازده صبح، مزدوران شاه چند گلوله گاز اشک آور به میان انبوه اجتماع کنندگان شلیک می کردند. با اینکه گاز اشک آور نفس کشیدن را سخت کرده بود، فریاد دشمن شکن «الله اکبر» بلندتر و رساتر از پیش بر اندام مزدوران لرزه می انداخت. لحظه ای بعد تیراندازی آغاز شد و تعدادی از دانش آموزان در حالی که شعار می دادند: «مرگ بر امریکا و مرگ بر شاه»، در خون خود غلتیدند و با نثار خون پاکشان پایه های انقلاب اسلامی را استحکام بخشیدند و دشمنان اسلام را رسوا ساختند. این کشتار فجیع که بیش از ۵۶ شهید و صدها مجروح بر جای گذاشت، احساسات ملت غیور و مسلمان ایران را به شدت جریحه دار کرد و مردم با راه پیمایی های پرشورشان در سرتاسر ایران، ضربه سنگین دیگری بر پیکر طاغوتیان وارد ساختند.

به یاری خداوند متعال و به رهبری شجاعانه و دوراندیشانه امام خمینی رحمهم الله و هم بستگی و انسجام و اتحاد ملت مسلمان، در دوازدهم بهمن ۱۳۵۷، رهبر بزرگوار انقلاب اسلامی بر خاک سرفراز ایران گام نهاد و سرانجام در بیست و دوم بهمن همان سال، انقلاب شکوهمند اسلامی به پیروزی رسید. دشمن شکست خورده نیز لحظه ای آرام نگرفت و همچنان به دشمنی های خود ادامه می داد. برای نمونه، سفارت امریکا در ایران، محلی شده بود برای اجرای نقشه های شوم امریکا. بدین گونه خطری دوباره انقلاب ما را تهدید می کرد و باید اقدامی صورت می گرفت تا این لانه جاسوسی به طور کامل تعطیل شود. بدین منظور، در روز سیزدهم آبان ۱۳۵۸ که به مناسبت گرامی داشت سیزدهم آبان ۱۳۵۷ یعنی روز دانش آموز، تجمع عظیمی شکل گرفته بود، دانشجویان مسلمان و غیرتمند ایران، با عنوان دانشجویان پیرو خط امام، غافلگیرانه از در و دیوار سفارت امریکا بالا رفتند و در مدت کمی کارکنان و تفنگ داران خائن امریکایی را دستگیر کردند. در فاصله کمی که دانشجویان در حال وارد شدن به سفارت بودند، متأسفانه امریکایی ها مقدار زیادی از اسناد توطئه های خود را با دستگاه های ویژه ای از میان برده بودند. با این حال، با همت جوانان انقلابی در مدت سه ـ چهار روز برخی از اسناد را با کار شبانه روزی بازسازی کردند و شخصیت و کارهای زشت و خیانت کارانه تعدادی از مزدوران و وطن فروشان داخلی نیز در این ماجرا برملا شد.

خب نرگس جان، در این باره مطالب فراوان است، ولی بهتر است به همین مقدار بسنده کنم. نرگس با خوشحالی تمام، نفس عمیقی کشید و از جایش برخاست و صورت پدر را بوسید. مادرم با یک سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: شماها باید به وجود چنین پدری افتخار کنید. البته به شماها نگفت که خودش هم در جریان تسخیر لانه جاسوسی حضور داشت. این واقعه به قدری مهم و ارزشمند بود که اسم آن را انقلاب دوم گذاشتند.

بدین ترتیب، فردای آن شب، همراه دوستان دانشجویم در راهپیمایی روز دانش آموز شرکت کردم و چند روز بعد، خواهرم نرگس با یک کادوی بزرگ وارد خانه شد و گفت: پدر جان، مقاله من انتخاب شد و این جایزه را به من دادند. سپس آن را روی پاهای پدر گذاشت و گفت: این جایزه متعلق به شماست. پدر نیز با لبخندی شیرین هدیه را به خود نرگس برگرداند و گفت: من جایزه ام را گرفته ام.